تبليغاتX

                                                       بسم الله الرّحمن الرّحیم                                              

    شعر ترکی     مدح و مرثیه معصومین    شعر سیاسی     نسل نو غزل   اشعار بزرگان    مباحث ادبی 

صدای پای سحر
 

 

 

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر

یادگاری که در این گنبد دوار بماند

 

عرضه کردم دو جهان بر دل دنیا دیده

به جز از عشق تو باقی همه فانی دانست


واقعا سرّ تو ای خواجه شیراز چه بود

شده مانا همه آن شعر که کلک تو سرود ؟

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 0 توسط کریم شاهزاده ( کافشین )

 

دریا تلاطم شب مهتاب است ، این چشم های آبی روشن را

و من ـ تمام عقربه هایی ـ که ، سمت تو می دوند رسیدن را

.............


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 19 توسط کریم شاهزاده ( کافشین )

 

سلام

واقعا زندگی یک انسان چقدر ارزش داره ؟

واقعا رو که نیست که سنگ پای قزوینه ؟

چرا برای چی ؟

تا کی ؟


بار الها ور بیزه سن بو شیاطین دن نجات

اینسانین نسلین کسیب ور انسه بو جین دن نجات

 

اولدورور خلقی سورا ختمین توتوب یاسین اوخور

لطف قل ور خلقه سن بو حقه یاسین دن نجات

 

بیزدن آنجاخ بیر قالیرسا شیطان ارتوب مین دوغب

هانسی رویا ده جورم من بیر تاپار مین دن نجات

 


ترجمه فارسی شعر استاد از کافشین


خالقا بر خلق ده تو از شیاطنش نجات

نسل انسان قطع شد از جن بی دینش نجات

 

می کشد هر کس برایش ختم و یاسین می کند

اشک تمساحان بخشکان ده ز یاسینش نجات

 

گر ز انسان یک بیاید گشته شیطانش هزار

در کدامین خواب و رویا یک رهد از این هزار

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 23 توسط کریم شاهزاده ( کافشین ) |

 

این شعریه که وبلاگ پست کننده اون به نظریات وبلاگ قرن ۱۵ بنده طرف (بـ لا گ فا) (فیل تر) شده نقل یه درد زیباست برای همیشه

بادها عطر خوش سيبِ تنش را بردند
زخمها لاله باغ بدنش را بردند


نيزه‏ها بر عطشش قهقهه سر مى‏دادند
خنده‏ها خطبه گرم دهنش را بردند


اين عطش يوسف معصوم كدامين مصر است
كه روى نيزه بوى پيرهنش را بردند


تا كه معلوم نگردد ز كجا مى‏آيد
اهل صحراى تجرّد كفنش را بردند


دشنه‏ها دوروبر پيكر او حلقه زدند
حلقه‏ها نقش عقيق يمنش را بردند


چهره‏ها يا همه زردند وَ يا نيلى رنگ
شعله‏ها سبزى رنگ چمنش را بردند


بت پرستان ز هراس تبر ابراهيم
جمع گشته تبر بت شكنش را بردند


بادها سينه زنان زودتر از خواهر او
تا مدينه خبر سوختنش را بردند


يوسف، آهسته بگوئيد نميرد يعقوب
گرگها زوزه كشان پيرهنش را بردند


 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 9 توسط کریم شاهزاده ( کافشین ) |

» <-PostTitle->